نامه ی ربوده شده
جرقه ی اولیه ی نمایشنامه ی حاظراز قصه ی نامه ی سرقت شده ی
پوبه ذهنم خطور کرد . آنچه در قصه ی پو برایم جالب بود درامی بود
که بر مبنای جابه جایی و تکرار شکل می گیرد . کوتاه موجز
سرگرم کننده و داستانی . بر این قصه قصه ی دیگری افزودم
از شخصیت های همان قصه و چند شخصیتی که برای آن
قصه ی دوم لازم بودند . این اثر یک اثر روایی است و روایت
در این اثربه شکلی تک محوری از زبان یک راوی که
دوست دوپن است روایت نمی شود بلکه بر خلاف قصه ی پو
روایت در آن به شکلی چند گانه میان همه ی راویان به گردش
در می آید.
پا به میدان جنگ گذاشته ایم
با این عاشقی !
«اجازه می دی ؟»
نوشتن : درخت پشت پنجره جوانه می زند و،
روی شاخه هاش
بمب منفجر می شود.
ندیده بودم یا خیال می کنم ؟!
چشمهایت کبود شده،
حال ندارد روسری روی سرش
وِل نشود توی جمعیت .
«راستی از کجا باز می گشتیم ؟»
خط کشی خیابان را پاک کرده اند،
چیزی نباشد
پاهایمان را رویش بگذاریم؛
تو می پیچی نبش قصّابی،
و من در خود لحظه ای می یابم که تو را گم کرده ام.
(تصوری از عشق !)
چه زود بیگانه می شوند آدم ها !
بر موزاییک ها نوشته: « ستاره می خواهی؟»
خون،
با این پیاده رو بیا و،باز بیا و گم نشو.
«راستی بمب را کجا گذاشته بودم؟»
من از این چشم ها می ترسم!
رازها را برهنه می کنند.
«ما بُرّنده و زهر آلوده ایم.»
کار به انفجار می کشد،
نسل انفجار،
شیمیایی ،
سوخته.
پله های ریخته روی...،
(سعی می کنم به یاد بیاورم،
بوسه ها و،
آغوش ها،
خواب ها ).
دختران
در ضیافت مواد
تکّه تکّه
غذای سگ هایشان می شوند.
بر می خیزد ،
کمربند را شُل می کند!
«چقدر دکمه های لباست زیاد است !،
تنگ است !»
پاره می کند !
رنگ پریده،
بی اختیار،
چشم هایش که باز نمی شود،
رفته همه ی لذّت ها را گیج بزند.
(سگ ها گرسنه اند !)
همه ی ترس روی بغضمان لانه کرده !
پسران سرهای بریده شان را جست وجو می کنند،
دست می سایند سری روی تن بگذارند!
چشم ندارد
سردیگری روی تن، دندان ندارد!
سردیگر زبان،
و سرهای دیگر...،
نمی توان دید
گفت
بویید !
«اینها دستِ که؟ دست های که هستند؟
انگشت هایم،
حلقه ام ! طور دیگری بود».
زخم، زخم ها،
تحمّل !
سکوت،
هیچ،
هیچ دردی را نمی شود نوشت.
همه ی عمر
چیز دیگری نوشته اند.
«تواشتباه نکن» .
کبریت بده،
کتاب را به شعله ها می سپاریم،
«ما خود اشتباه می کنیم !»،
ورق ورق ؛
کبریت بده،
یادها،
کوچه
میدان ها
شهر
دروازه دروازه
در به در!
« ما بُرّنده و زهر آلوده ایم. »
حتی اگر روی سر جنازه هایمان ایستاده باشیم، تن به تن !
به آتش،
به آتش گفت بیندازید.
کبریت بده،
(به آتش انداختنت !
لَم بده،
پرسه میان خاکستر نزن ! بی خود پیِ دست وپا )
«راستی بمب را کجا گذاشته بودم؟»
روزهایمان را به آتش کشیدند و،
کفن پوشاندند ! و،
تنها
تابوت ها را آوردند،
تشریفات !
چقدر غریبه، اِی شهر!
گفتند از بازی زبانی کم کنیم
رو بیاوریم به ...،
( نمی دانم چند بار
با هر نگاه
دزدانه می آمد !
به روز های نزدیک، پشت پنجره نبودی. )
ما همچنان به بازی ادامه می دهیم،
همچنان رفت و آمد فرشتگان و شیاطین
در نوشته هایمان،
وما نمی توانیم
لمسشان نمی کنیم
بو نمی کشیم و
در آغوش؛
(چقدر با هم خندیدیم !
... چند سال بی حرکت ایستاده اند؟)
نمی بینیم
سمت ما می آیند و،
کنارما !
«عزرائیل
در پیچ کوچه ی روبرو ناپدید می شود
و از پشت سر
دست روی شانه ها می گذارد.»
( به این می خندیم
می خندیم
که توی چه چیزهایی پیر شدیم !)
در لیوان مخصوص چای می خوری
گلویت را می فشرد
بغض بی تابت می کند !
(چقدر دوستت داشته باشم؟!)
نفس نفس،
عاشقانه !
پنجره را باز کن
ببینم توی این برف
جنازه ی که را می برند؟
نگاه
فراموشی ماست رو به آدم ها،
کلمه ی عبور روز،
نوشته روی سنگ
پیراهن خیس
در چشمهای سوخته
خاکستر !
چگونه می شود شما را به جشنی دعوت کرد
که هیچ کدام مان نیستیم ؟!
نه دستان گره خورده،
درمیدان های بارانی،
نه صدای قدم ها،
درخیابان ها و،
شهرها،
پیغامی که نه خود پیداست،
نه بوسه های گِل آلودش،
نه دروازه هایی
که می آوردش به گورستان ترک خورده،
در خطوط محو شده ی لای ترک ها
آینده را پیدا کند روح سرگردان ما را .
نه ! از دیوانگی نهراسید که کسی نتواند فریادش کند
یا فکر کردی چگونه آغاز شده ایم ؟!
زنجیر و عشق، بر دروازه های زنگ گرفته،
در پس سه شعله ی عظیم،
که بنی آدم را می سرایند؛ زمین :
این ابر ها تاب نمی آورند،
امید مادر بزرگ را به تو !
همیشه برای رسیدن کمی دیر شده،
برای تماشای پشتِ سر،
تیک تاک ساعت !
صدای ترمز،
ضربه ی شدید،
و برف پاک کنی که چپ و راست می رود، سکوت .
همه چیز سو سوی چراغی می شود،
در انتهای جاده ی دور.
کنارش دیگر کسی ننشسته،
نه کودکی ،
نه زنی،
تنها پستانکی،
روی صندلی
بالا وپایین قِل می خورد.
گل آلود .
( پرت شدیم جلوی آینه،
از پشت ترک ها
یک جفت چشم
پیاده شدن مان را تماشا کرد
از خود دور شدن مان را؛ )
آتشی که خاموش نمی شود،
پیش می آید، تعقیب می کند و،
می سوزاند !
گذشته توست
آنچه نام تو بود پیش از ویرانه های ایستگاه !
( آرزویمان
بالا رفتن از ویرانه ها بود،
نیرویی پنهان بلندمان کرد. )
آن پایین
قطارها در ریل ها پیش رفتند،
در تاریکی،
شب را شکافتند،
سینه ها و،
درد ها را،
تا جایی که دیگر پیرزن قطار ما،
نتوانست،
رعشه ی دستانش را
کنار سوزن و نخ،
آرام کند،
همه ی زندگی لرزید؛
تنها سرش را که برای آخرین بار بلند کرد،
مردی تکیده درخشید و،
در شیشه های عینکش،
قایق کوچک را به طوفان انداخت،
به امواجی که بلند می شود،
از روی سرمان می گذرد،
و همه ی صورتمان را خیس می کند،
قایق کوچک را به طوفان انداخت،
تا برود و شاه ماهی بیاورد؛
رفت و،
تنها پیراهنش را
برای اثبات غرق شدنش آوردند،
برای اثبات شکستش در برابر آبها .
سوزن بان مسیر ریل ها را عوض کرد،
سوزن از دست پیرزن افتاد زیر پاهای تو !
یکی از ما سوزن را برداشت،
( خواستیم پس بدهیم، )
شیشه های عینک،
همراه نام تو زیر چرخ های آهنی خورد شد،
پیراهن را قطار با خود برد و،
به شیطنتی سوت زنان ناپدید شد،
( وما از قطار جا ماندیم ! سوختیم. )
اکنون کسانی بر خویش خاک می ریزند،
برای خویش گورهایی کنده اند،
وتابوت هایی آورده اند،
برای خاکسپاری .
دندان هاشان ریخته،
استخوان هاشان از هم پاشیده،
تن پوسیده شان پاره پاره شده،
بوهای بدی می آید،
خون،
باروت .
هراس سوت زنان نزدیک شد،
بالا ی سر،
زیر پا،
سمت توآمد،
این آزمایشی بزرگ بود،
همه چیز خاک شد بر سر دنیا؛
خواستیم به آسمان پناه ببریم،
کسی نبود هویت مان را تضمین کند .
پرت شدیم وسط جمعیّت،
شهر از نو ساخته شده،
خیابان ها،
میدان های بارانی و،
آدم ها،
جوری غریبانه نگاهت می کنند،
شک می کنی این خودت باشی !
( پاسخی برای این همه خاکستر از کجا آمده ؟)
یک نفر لبخندی می زند،
اتفاق مهمّی است،
نگاه می کنی دیگر نیست؛
پیداش نمی کنی،
چنان دریا که می خورد به موج شکن و،
قطره قطره فرومی پاشد.
ترسی ندارم،اگر خاکسترم را روی آب بنویسند.
این جا گذر گاهی است
که یک یک ارواح گورستان
چشم هایت را می جویند،
بی هیچ نشانی که از خود بر جای گذاشته باشی .
باران که قطره قطره فرو ریخت،
چشم گشودیم،
گریستیم و،
فرو ریختن خویش را به تماشا ایستادیم؛
آوارِ قصّه ها
سایه ها و خنده ها،
روی خواب،
روی کودکان بی گناه،
و پارس سگ ها
پس از بو کشیدن پنج بامداد .
سال ها بزرگ تر شده اند،
پیر تر،
حتی کودکانی که سفر می روند و،
با چشم های گم شده
نام خود را
از بالای سنگ بزرگ
پرت می کنند؛
پرنده که پر زد،
نشستیم و،
به بی بال و پر بودن خویش اندیشیدیم،
کوچک شدیم و،
کوچک تر،
نقطه ای شدیم،
در دور دست،
سایه های بلندِ پشت سر از ما گذشتند،
و چشمهایمان را گِل گرفتند .
روزها شتاب می گیرد،
واز خیابان ها ومیدان ها،
کوچه ها ،
دیوارها ولبخند ها،
غریبه ای می گذرد،
اتفاق مهمّی است ،
نگاه می کنی دیگر نیست؛
روزها شتاب می گیرد،
ودر مزارع بارانی و جاده های خیس
هیچ خاطره ی آشنایی بر جای نمی ماند؛
غریبه ها را به میهمانی دست هایمان فرا می خوانیم،
به اتاق های نم گرفته و تاریک،
با خود تصوّر کرده بودیم،
ابر ها را کنار بزنیم و،
خورشید جمع کوچک مان را گرم کند؛
سوختن شیرین است،
برخاستن،
نگو نیامدی روی نیاز چشمانم،
قدم قدم راه بروی،
از صدای پاهای شب
تنها تنهایی ما می گذرد؛
ندیدی دل شکسته اش را به باد سپرد نوزید؟
همه ی خواهش خود را زخمی از لمس قصه ها ساخت
در میان خواب هایی که جای انتخاب نداشتند !
پاهایش را به راه داد،
راه توقف کرد،
دری گشوده نشد؛
حلقه حلقه ای ماه نریز به گذشتنم پیشانی بلندت را،
ما مزّه ایم، مزّه ی تلخ،
به روزها نگاه کن ما برای رفتن آمده ایم !
با هر تقّ وتق،
با هر زخم،
با هر دلی که شکست،
با هر لقمه ی زهر که برداشتیم،
از درد و رنج خود در میان دیگران
خندیدیم،
خنده مان به سنگ خورد،
به در،
اگر گشوده شود،
ساعت ها می ایستند،
رفت وآمد سایه هایی را تماشا کنند،
که می پرسند : «مگر چقدر دلت ابری بود ؟» .
دری گشوده نشد؛
و باران،
قطاری شد که ایستگاهش را
برای همیشه گم کرده،
از ثانیه ها گذشت،
از نگاه دوستانه مان به افق های فراموش شده،
از عهد و پیمان ها،
و از عشق .
ما چشم فرو بستیم و،
درباره ی رویا های کوچکی که از دست دادیم
سخن گفتیم،
و از این که عمر جهان
فقط یک چشم بر هم زدن بود،
شاد شدیم.
دوست دارند
حدس بزند،
راه برود با هوای ابری،
بیفتد از روی شاخه؛
تردید !
می خورد به در،
خیس !
می شکند سخت،
بغض
لنگ می دود،
نگاه : ( می خواهند گمان کنند، ابرها؛
بازی
بر طبل ناگهان،
بگو آسمان،
کودکی را بگوید،
که گهواره
بر قلب طوفان بکوبد؛
پیش از این گریخته بود،
آهسته از سر انگشتانم،
رویای بر باد رفته شان،
با اشک ها و،
صدا : ( مه،
همه ی زندگی را گرفته،
پوست صورتت را لمس می کند،
گونه هایت را می بوسد و، روی لبهایت را،
اشتیاق در رگهایت می دود و، جوانه می زنی،
باید چشم هایت را ببندی، تا از خواب بیدار شوی !
می دود،
کج ومعوج،
درمردمک ها،
شاخه ی تیز تیغ؛
بریده بریده رسیدیم و،
زخم آلود اطمینان و اندوه !
نگاه : ( تنها،
پررنگ شدن نیست،
یا کم رنگ تر؛
یکی خواهم آید،
که در ره نماند؛
کسانی غریق،
چند قایق سوخته
هزار،
بر پهنا ی خواب،
ایستاده کسی به تماشا،
زندگی ماست زنگوله ِ صداش ؟!
به باد و،
چنبره ِمرگ،
قربانی کسانی،
به طبل و پایکوبی،
در تمنّای یک قطره؛
هر چه می دوند،
عقربه ها،
نمی رسند و نجات نمی یابند؛
صدا : ( در های ورود بسته اند.
هم آغوشی ،
عطش ،
باران ،
به گوش نرسد،
چگونه پناه ببریم،
دست های بر جای مانده را،
پشت دیوار،
هنوز از قطره ای التیام نیافته ؟!
نگاه : ( می بارد و هنوز نرفته ساعتی، فرومی ایستد .
به آسمان هم،
امیدی نبود و،
به صدا : ( شاید با ابرها برود !
رفته اند،
در لحظه ی پایان نیافته ی یک رویا،
خفته اند، ساعت ها .
تنها خیالی،
بر جای مانده باشد مگر،
حضورشان را،
به جست وجو !
نگاه : ( خیابان، خیس نشده .
با دست هایم آمدند،
با پاهایم،
و چشم ها،
با قلبم،
چشم براه گمان عاشقانه،
یکی رفته و،
دیگران هر یک ایستاده، فرو ریختیم؛
نه نیمه کاره،
به شمارهِ نفس های بریده مان،
نگاه : ( نیامده بودم یا از رفتنم زمان زیادی گذشته ؟!
گرم نیامیزد سر،
نمک پاشیده اند،
بر زخم .
گمانم سرم،
گرم یک لحظه شد !
لحظه ی نا تمام دویدن،
پر کشیدن،
رسیدن و،
به رقص در آمدن چشم ها !
در مشت تاریکی .
نمی بارد، نه
اگر هم ببارد،
کمی پیش از سرفه ها و،
قهقهه ی ترس،
پیش از بلعیدن بزاق و،
روی گرداندن اشتیاق،
اگر هم ببارد،
پیش از قدم های لرزان بازگشت،
صدا : ( درهای ورود بسته شد !
نگاه : ( بیا بدویم،
روی فرو ریختن مان راه برویم .
تکّه تکّه،
می شکند،
می افتد و،
زجه می زند، صدا : ( نمی داند،
چگونه شهر،
در خواب گریسته !
وسلّول ها یمان،
بدون ما و ترس ها،
ما و تصوّرمان از گسستن بند،
رویاهایمان .
بیا بشکنیم،
بیفتیم و،
زجّه بزنیم؛
پارو می زند توی افکارمان،
تا غروب نکرده برسند !
نگاه : ( بیا بپریم ،
تا نرسیده اند برسیم .
خیس خیس !
به خواب می روند و دیگر بیدار نمی شوند .