تبليغاتX
مجله ی ادبی

 

وقتی رفتی هوا طوفانی شد

ابر همه ی آسمونو پوشوند

باد شاخه ی درختا رو شکست؛

...وقتی ابرها رفتن

قله ها از برف پوشیده بود

هوا کمی سرد شده.

 

گاهی وقتها زندگی زیبا نیست!

تف می اندازم به زمینی که هیچ اهمیتی نداره...،

و مرگِ اونکه در من بود و تو رو دوست می داشت...،

به نبودنت...، در یک تشییع جنازه ی خشک و بی روح

 بی معنی تره اگه عاشقانه دوست داشته باشیم

سرتو بالا بگیر...، احساس سر بلندی کن

دوباره عشق رو بر هر دوی ما زهر کردن

حال و هوای مرگ پراکنده است،

توطئه ای هست

دوست داشتنی ترین چیزارو ازت می گیره... .

 

--------------------------------------------------

فراز فلاح نژاد

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 17:10 توسط فراز فلاح نژاد |

 

درختان جوانه زدند

میوه دادند

و امروز باد پاییزی

 برگهایشان را به خاک سپرد...!

دانه ای در خاک ریشه کرده،

و تو از آنسوی برفها لبخند می زنی.

--------------------------------------

فراز فلاح نژاد                              

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 20:50 توسط فراز فلاح نژاد |

 

داریم اتفاق می افتیم

پس بیا بپریم وسط شعله ها...،

 نترس نمی سوزیم...، (حتی اگه واقعی باشه...!)

پیش ما هم بیا ماه...،

ماه نازنین...!

شعله های سر به فلک کشیده ای هست،

 همیشه اینجا در کنار چشمان تو...،گاهی اگه دمیده باشن!

 

این لحظات برای من پر از حادثه است

نه هر حادثه ای

همیشه نیستن کسانی که با ما بر علیه زندگی طغیان کنن.

 

حالا هر وقت می خوام یه شعر عاشقانه بخونم می تونم به چشمای تو نگاه کنم...،

از جام بلندم می کنه و نمی ذاره بشینم

خوبه کسی نیست حسودی کنه...!

«سفر جسم...، سفر جان...، و سفر جبر...،»

جایی برای انتخاب هست؟

کلمات جذب نگاهش میشن...، و می افتن...،

کاش در این لحظه خودمون نباشیم

ماه...، ماه من...

تا عاشق نباشی کلمات این طوری سراغت نمیان...!

سرّ راز در اینه که اگه بخوای هم بر ملا نمی شه...!

دوست داشتم شعله بکشیم...،

 بپیچیم...و، گُر بگیریم...،

 اما تا آتش به سراغمون میآد، کنار می کشیم...،

 نه اینجوری پروانه نباش دل من...!

گاهی «نیستی»...، جای دیگری «هست» میشه...،

 نقطه ای میشه...،

 جوهری پخش شده روی کاغذ...،

 و ما همچنان نه خورشید تابان...،

 ستار ه هایی میشیم که در شبهای تار هم می درخشیم...!

-----------------------------------------------------------------

فراز فلاح نژاد

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 23:54 توسط فراز فلاح نژاد |

غزل

 

قدم قدم، به آتش انداختنت، اگه با این پیاده رو...، خون!

نَزن پرسه تو خاکستر و...، لم بده با این پیاده رو ...، خون!

 

و تن به تن به خاک و...، جنازه جنازه بسته شد، به زنجیرما

جدا شو و...،گم از تن، قلّاده قلّاده، با این پیاده رو ...، خون!

  

پیِ سری بریده....، ما...، دست می کشیم به دیوارهمدیگه

زسر و تن چکیده...، قطره و قطره، با این پیاده رو ...، خون!

 

نه دید و...، بویید و...، نه گفتنی...! هنوزم در پی سَر روانیم

و سر بخون فتاده و...، نگاهِ جنازه با این پیاده رو ...، خون!

 

و ناپدید می شود...، در کوچه...، پشت سر...، عزرائیل و بریده...

شده نفس...، چشمها، بسته شده، بسته...، با این پیاده رو ...، خون!

 

-----------------------------------------------------------------

فراز فلاح نژاد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 10:58 توسط فراز فلاح نژاد |

 

 

پا به میدان جنگ گذاشتیم، با این عاشقی!

«اجازه؟»

نوشتن:

درخت پشت پنجره روی شاخه هاش...،

( انفجار بمب! )

«ببینم چشمهات کبود شده؟»

روسری روی سرش وِل شده...، توی...،

(راستی از کجا برگشتیم؟)

«خیابان پاک شده، بیگانه شیم! بپیچیم نبش قصّابی و...»

انهدام.

(تصوری از عشق!)

«با این پیاده رو بیا و، ... باز بیا و،... گم نشو»،

...خون!

(پا روی چه بگذاریم؟!)

...خون!

(بمب را کجا گذاشته بود، بی پدر؟!)

می ترسم از این چشم ها من، راز برهنه کنن،...د،

«ما بُرّنده و زهر آلودیم»،

تکّه تکّه، بی اختیار، رنگ پریده،... دختران.

(لانه کرده ترس روی بغضشان)

پیِ سرِ بریده، می سایند،...دست، پسران.

روی تن...، سری بدون چشم؛

روی تن...، سردیگری...، بی زبان،...دندان،

و سرهای دیگر،

نه دید،... نه گفت،... نه،... بویید!

درد...،

« نمی شود نوشت!»

زخم...،

«نکن...، نوشته؟ عمر،...اشتباه نکن، همه...!»

چیز دیگری نوشتن،

(اینها دستِ که؟ دست های که هستن...،د؟ انگشت ها، حلقه ام ! طور دیگری بود).

کبریت بده، به شعله بسپاریم ورق ورق؛

«اشتباه کنیم !»،

کبریت بده،...کتاب، کوچه، شهر،...دروازه دروازه، در به در،

«ما بُرّنده و زهر آلودیم»

(ایستاده بر جنازه هامان هم...، تن به تن !)

به آتش گفت بیندازید، آتش،

کبریت بده؛

«به آتش انداختنت! لَم بده...، پرسه میان خاکستر نزن! پیِ دست و پا»

(بمب را کجا گذاشته بود، بی پدر؟!)

تنها کفن، تابوت ها و، ما...، به بازی...، ادامه می دهیم، فرشتگان و شیاطی...،ن!

(می خندیم!؟)

لمس...، نه در نوشته هامان، بو نمی کشیم و،...در آغوش؛

(چند سال بی حرکت ایستادن؟)

نمی بینیم!... سمت ما می آیند و،...کنارِ ما،

عزرائیل در پیچ کوچه ی روبرو ناپدید می شود و...، از پشت سر،

دست می گذارد روی شانه ها.

(می خندیم...، توی چه چیزهایی پیر شدیم!؟)

«چقدر دوستت داشته باشم، نفس نفس، عاشقانه !؟»

(باز کن، پنجره را،...ببینم توی این برف، ...جنازه هامان را کجا می برند؟)

 

------------------------------------------------------------------------

فراز فلاح نژاد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 10:15 توسط فراز فلاح نژاد |

جنون گاوی

تکه تکه زیر آوار...، مزه نریز

یا قطب عالم استراق سمع

نگو اینهمه داد و فریادهات عشق نیست 

و میل گذشتن...، نوشتن،... و مرگ

«نمرده؟...، ببین!» «نه، نفس می کشه»،

... بیب، بی بیب!

ببینم...، به جز کشته هات عشق نیست!؟

روی پله ی درمانگاه،

 زنده و مست!

و تو نام...، عنوان شدی،« یک نفر زنده است!»

پشت شیشه ها...،

بیا خون کن و خون کنم پات قی

انفجار

اگه خون کنم قی به پات...،

یا جد هلاکو خان!

قهقهه...، قاه قات...،

(استاد)

نگاهم برهنه اس؟...، تیریپ ورندار!

 برهنه برقصه دلم با نگات

...گم شده؟

 سماور، و سیگار و سربازها،

آب جوش

قُلُپ لُپ، قُلُپ زیر آوارها...،

صدای تواَم، تو صدات عشق نیست؟

و دیشب صدا یک صدای مهیب

 (مهمون داری؟)

دیشب که صدای خنده از در آمد

صد نعش وغم کشنده ...،

(مهمون داری؟)

من قبر شدم، جان و دلم بیگانه...،

پر پر شد و با...، پرنده...، بگو به کودکی هات:

«فریاد نکشه»

پرپر شده ی پرنده هات...،

فریاد...!

هیچ پاشیده بایگانیت؟

دیوانه شده...،چشمهات!؟

برو مدّعی، ادّعات عشق نیست!

طویله ی شماره دو

شوخی نکن

کجا بریم گاو نشده گوساله ؟!

کمی چوب تر، یک کمی دنگ شو

کمی جم بخور توی سر، سنگ...،

یونجه

طویله ی شماره ی چند؟

ببین عشق من زیر پات

بیا تا نمرده ...،

جنون گاوی!

تو معشوق و باقی تقسیم مات

بیا قرص و باده بده لعنتی

ببین سخره و قبحه و جلف و...درد

 به دندون گرفته، بی بیب... ، بیق خر کردنو

ببین! نه نمرده،

بابا طی ارض کرده سگ

قبض صادر کنن...،

نسخه

 یا امام آنتن!

آویزون

پیدا نباشه هاره

نفس امّاره!

نبضش...، نامنظّمه،

(جمله ی عاشقانه!)

جلّ الخالق

و شلوارمو خط خطی کرد ه ام

و ما خط خطی کرده ایم عشق را

عجب...!

...تو حرص و حسادت برات عشق نیست؟!

گاوهای شماره دار، کمبود «د» دارن،

(ما توی سلولای هم کمبود ارض موعود،

بیمارستان شبانه روزی!)

کمی بازی و زخم و خون، پنجره،

کمی بازی وخون بارون زده،

و این صحنه رو بارها دیده ام

«ببر سردخونه»،... و ما یخ زده!

ورودم به نعشت مبارک نشد

کج و مج شدم نیم پات عشق نیست!

-----------------------------------------

 

فراز فلاح نژاد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 0:9 توسط فراز فلاح نژاد |

 

این اثر مربوط به نیمه ی دهه ی هفتاد است

 

 

بی نشان

چگونه به جشنی دعوتت کنم که هیچ کدام مان نیستیم ؟!

نه صدای قدمی...، درمیدان،

و نه دستی گره خورده...، درخیابان،

کلمه ی عبور روز،... پیغامی که نه خود پیداست،

فراموشی ماست...، از شهر، که می آورندش به گورستان

بوسه های گِل آلود پیدایش کند

ازدیوانگی نهراسیدیم نتوانند فریادمان کنند

یا فکر کرده ای چگونه آغاز شدیم ؟!

نگاه سوخته ...، در پس شعله ها:

تو !

ابرها...، و امید مادر بزرگ

کمی دیر شده، تیک تاک !

صدای ترمز،... و برف پاک کن:

چپ...، راست...، چپ...، راست...، چپ ...، سکوت.

همه چیز سو سوی چراغی می شود، در انتهای جاده.

نه کودکی و نه ...، زنی، کنارش ننشسته،

پستانکی...، روی صندلی...، بالا وپایین...، قِل می خورد.

پرت شدن...، آینه...، ترک ...،

 یک جفت چشم...، پیاده شدن

شعله ها می رسند...، از خود دور شدن!

گذشته توست آنچه نام تو بود پیش از ویرانه ی ایستگاه !

قطار شب را می شکافد، سینه ها و...، درد ها را،

آرام نمی شود، دستان لرزان پیرزن

 کنار نخ  و سوزن،

-         او نیز همین عصر امروز تشییع شد  -

تنها سری برای آخرین بار بلند و...،

مرد تکیده ی شیشه های عینک،

قایق کوچک را به طوفان انداخت،

به امواج بلند،

و صورتمان...، خیس خیس...،

برای اثبات غرق شدن

تنها پیراهنی...،

اثبات شکست در برابر آبها .

سوزن بان مسیر ریل را عوض می کند،

سوزن از دست پیرزن افتاد زیر پاهای تو !

یکی از ما سوزن را برمی دارد...، پس بدهیم،

شیشه های عینک،

همراه نام تو زیر چرخ های آهنی خورد می شود،

پیراهن را قطار با خود می برد و،

به شیطنتی سوت زنان ناپدید می شود،

(ما از قطار جا ماندیم !)

-          شعله ها رسیدند...، آتش شو   -

برای خویش گورهایی کنده ایم،

تابوت هایی آورده اند و ...، خاک می ریزند.

تن پوسیده مان پاره پاره، دندان ها ریخته، استخوان ها پاشیده،

خون، باروت ...،

هراس سوت زنان، بالا ی سر، زیر پا و...، سمت ما،

این آزمایش بزرگ: اتم...، تجزیه،

همه چیز خاک می شود بر سر دنیا؛

(به آسمان پناه ببریم؟!)

کسی نیست هویت مان را تضمین کند .

 پرت می شویم وسط جمعیّت،

شهر از نو ساخته شده،...خیابان ها،

آدم ها، جوری غریبانه نگاهت می کنند...،

شک می کنی این خودت باشی !

-          این همه خاکستر از کجا آمده ؟  -

یک نفر لبخندی می زند،

اتفاق مهمّی است،

نگاه می کنی دیگر نیست؛

پیداش نمی کنی،

چنان دریا که می خورد به موج شکن و...،

قطره قطره فرومی پاشد.

ترسی ندارم، روی آب بنویسند:

چهار راهی است

که یک یک ارواح چشم هایت را می جویند،

بی هیچ نشانی که از خود بر جای گذاشته باشی .

------------------------------

فراز فلاح نژاد

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 19:41 توسط فراز فلاح نژاد |

 

خجالت زده ام کردی روز تولدم

با این همه عشق و علاقه !

گذشته از سلیقه و هنرِ آراستن:

جعبه ی دست ساز، با فابریانو و گلهای کوچک کنار روبانِ...،

(به این چی می گن؟ گره زدن؟)

از روبان خاطره دارم،

(افکارم را بلند می کند و بلندتر...)،

درش را باز کن.

روز تولدم خجالت زده ام کردی

با تقویمی که هدیه آوردی و گفتی:

«منظوری داشتم...،هر روز یه برگشو می کنی و می ندازی دور! اینطوری هر روز به یاد منی».

هر روز یک برگ

و روزهایم برگ برگ کنده می شود،

نشسته ام و به یاد تو

دور می اندازم برگ برگ روزهایم را از صفحه ی تقویم،

...و سال تمام می شود و برگی نمی ماند.

نه! هدیه را می گذارم جلوی چشمانم،

بی که صفحه ای حتی جدا کنم از آن، همه ی سالهای عمر

--------------------------------------

فراز فلاح نژاد 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 13:38 توسط فراز فلاح نژاد |

نوبت منه، دست بندمو باز نمی کنی؟!

نلرزه بندری دست و پام، زیر فرو ریختن عصبها...،

«تموم می شه!»

(فروشگاه زنجیره ای و آخرین ایستگاهِ مترو، خانه).

تصویر آزادی و، تن، پشت درِ آهنیّ و دیوارا،

بازی نمی کنم،

«نگو دَس جا...»،

حکم، چیز دیگره، نگاه امّا،

پراشه زده، دل توی دست ما، آقا...!

استثماری بزنیم، روباز! بیا بازی کنیم، کُته وَشناس؛

من از این بازیا دوست دارم!

شلاق...، برداشت! بالا بِبَره  ،...(سه نقطه)،آماده،

شما درست می گی؛ دوزاریش افتاده؛

می زند،بیرون بیای از تن- این قلاده، (افزارِ ابلیس؟)-

«درد داره؟ تخته بَن...،دِ دنیا شدی، پست فطرت!؟»

سر روی ساعدِ دست چپه...،ضربه ی اوّل:

 اُه ! بسته شد، چشمها بسته...،

«چرا عهدو شکستی؟»،...که عهدو شکسته!

دوم:

«که سفت نیست اصلا !؟...، دوشومَّزن؟!»

مروّت!...، ندارن؛

نیار...، به روی خودت، بروی مبارک.

«رَتی شی خاکی وریزی سرِ»...(سه نقطه)، عروسک!؟

سوّمین ضربه:

بَقِشته، سوج بیَردِ اَمارِ دِلِه!

بَکوش و بَکوشه دیارِ دِلِه!

«چیزی نگفتم عصبانی شدی!...، مِشناسیمون؟! ...،هُنه  دا  بوآت! گفتی بیام...؟!»

ضربه ی چهارم:

«سوزشی پیچیده، می سوزه بی شرف!»

پیچیده زیر پوست، می زند روی تیر...، گُر گرفتنِ تن،

هفتاد...، «وای! ضربه ی چندمه؟...رابعاً؟»

...خامساً:

«هِشته بیم آقا جان...،هیردَه ناری؟»

بدم بره، از دَس بدم نه...؟ چه غلطا؟!

رسید به ارسلان و...، نگم نه...؟ چه غلطا؟!

«ضربه ی چندمه؟» ...، رفت از دَسَّم،

بَوِردِه گِرزه رِ دست و پاوِ دِلِه چار              دَکِته گِرزه ماستِ کلاوِ دِلِه...، چار!

دست و پا...، لُنگ بردار، دورِ کُند (اسلوموشنه)، بابا...،شلاقمون...،

بلند شو...، بلند...،فقط،

یه دفّه برو تلویزیون!

«بلند نمی شه!»

(تموم شد؟!)

«ها...، شاد اَبُس...،ت».

زمین خورد و...، اجازه گرفت و...،

نیار...، به روی خودت...، بروی مبارک،

«به پیش!  نهاد خودت»،...(سه نقطه)، عروسک!

شکنجه، زهر، جِر زدن، رجز...، رو باز...،گلوله، لطف، مرهم!

خنجریم و،...درد،...پشت هم!           پاوُلُف.

مغز...،ده سال آزگار، نوبت شماس...،بنویس!

« بده امضا کنم، دستتو...، بری!»...،بس نیس؟!

-------------------------------------------------------------------

فراز فلاح نژاد

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 13:36 توسط فراز فلاح نژاد |

 

فرو ریختن خویش را به تماشا ایستاده ایم؛

قطره قطره

چشم گشوده

بر سایه ها

( زوزه ی سگ پس از بو کشیدن پنج بامداد )

 

پرنده که پر زد،

نشسته ایم،

در خیال بی بال و پر بودن

کوچک و،

کوچک تر،

نقطه ای در دور دست،

سایه های بلندِ پشت سر، چشمهایمان را گِل گرفته اند .

 

کودکان سفر می روند و اوج می گیرند و

نام خود را

از بالای سنگ بزرگ

پرت می کنند؛

در مزارع بارانی و جاده های خیس

هیچ خاطره ی آشنایی بر جای نمی ماند؛

 (غریبه ها را به میهمانی دست هایمان فرا می خوانیم،

به اتاق های نم گرفته و تاریک)

 

...نگو نیامدی روی نیاز چشمانم،

قدم قدم راه بروی،

از صدای پاهای شب

تنها تنهایی ما می گذرد؛

ندیدی دل شکسته اش را به باد سپرد نوزید؟

همه ی خواهش خود را زخمی از لمس قصه ها ساخت

در میان خواب هایی که جای انتخاب نداشتند !

پاهایش را به راه داد،

توقف کرد،

با تقّ وتق،

دری گشوده نشد؛

با هر زخم،

دلی که شکست،

لقمه ی زهر که برداشتیم،

از درد و رنج خود در میان دیگران

خندیدیم،

ساعت ها ایستادند،

رفت وآمد سایه هایی را تماشا کنند،

که می پرسند : «مگر چقدر دلت ابری بود ؟» .

دری گشوده نشد؛

خنده مان به دیوار خورد،

به سنگ...،

حلقه حلقه ای ماه نریز به گذشتنم پیشانی بلندت را،

ما مزّه ایم، مزّه ی تلخ،

به روزها نگاه کن...، برای رفتن آمده ایم !

 

و باران،

قطاری شد که ایستگاهش را

برای همیشه گم کرده،

از ثانیه ها گذشت،

از نگاه دوستانه مان به افق های فراموش شده،

از عهد و پیمان ها،

و از عشق .

 

ما چشم فرو بستیم و با خود،

درباره ی رویا های کوچکی که از دست دادیم

سخن گفتیم،

و از این که عمر جهان

فقط یک چشم بر هم زدن بود،

شاد شدیم.

------------------------

فراز فلاح نژاد

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 12:28 توسط فراز فلاح نژاد |